یه وبلاگ جدید....
خیلی وقته که سر به وبلاگ نمیزنیم از بس که سرمون شلوغه....
عزیزان از این به بعد به آدرس www.sorkhrose.mihanblog.com مراجعه
کنید
ما اونجا منتظریم.....
سرخی رز سرخ را در رگ هایت حس کن
خیلی وقته که سر به وبلاگ نمیزنیم از بس که سرمون شلوغه....
عزیزان از این به بعد به آدرس www.sorkhrose.mihanblog.com مراجعه
کنید
ما اونجا منتظریم.....
ای دوست
اين روزها با هرکه دوست می شوم احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ام که ديگر
وقت خيانت است ...
« من از آنکه در بند توام آزادم »
بهتر از اینه که تو خیالش با کسی دوست باشه
من اکنون رسيده ام به کناره ی دريايی بی انتها
دريايی موج زن از درد
دريايی از آن الهام های پاک اهورايی
که در اين قرن های سکوت جاهلی
آبشخور هيچ احساسی نبوده است
از آن گوهر های گران بهای غيبی
که در اين خلوت تاريخ
در صدف هيچ « فهميدنی » نگنجيده اند.
و من چگونه اين کوزه ها را پر کنم؟
و بدهم به دست توی تشنه
ای جان سوخته ی آپولون!
ای که جوی آلوده ی اين بازار
از کنارت می گذرد!
می دانم تشنه ای اما ...
اما اين دريا را در کوزه نمی توان کرد.
از دنيا كه رفتيم برايمان نماز ميخوانند..
به راستي كه زندگي كوتاه است...
فاصله اذان است تا نماز...
طوریم نیست خرد و خمیرم ، فقط همین
کم مانده بی تو بمیرم ، فقط همین
از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز
در مرز چشم های تو گیرم ، فقط همین
با دیدن تو زبان دلم بند آمده است
شاعر شدم که لال نمیرم ، فقط همین

اگر نمی توانی زبان موجودی را بفهمی
نگو که او زبان نفهم يا بی زبان است
به جای آن بگو:
من رمز زبان او را نمی فهمم...
"من" ها را رها کن.
در خانه ی وجود تو کسی جز خدا نيست
"من" جويای تفوق است.
بنابراين تو را به رقابتی ديوانه وار می کشاند
و بدين سان زنگی تو را تباه می کند.
روزی روزگاری بود که پسری عاشقه یک دختر کور بود و به اون عشق می ورزید
روزی بهش گفت که کی با من ازدواج می کنی؟
دختر گفت : به محض اینکه چشمهامو به دست بیارم
روز ها گذشت.........
بالاخره کسی پیدا شد که چشم هاشو به دخترک هدیه کنه
پسرک گفت : حالا با من ازدواج می کنی ؟
دخترک گفت : نه
پسرک گفت : چرا ؟
دخترک گفت : چون تو کوری
پسرک گفت: اشکال نداره پس مواظب چشم های من باش....