تبليغاتX
رز سرخ

رز سرخ

سرخی رز سرخ را در رگ هایت حس کن

یه وبلاگ جدید....

سلام دوستان

 

خیلی وقته که سر به وبلاگ نمیزنیم از بس که سرمون شلوغه....

 

عزیزان از این به بعد به آدرس www.sorkhrose.mihanblog.com  مراجعه

کنید

 

ما اونجا منتظریم.....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 0:50  توسط سارا و امیر  | 

...The page cannot be displayed

 

      

        The page cannot be displayed          

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 19:1  توسط سارا و امیر  | 

بعد از ماه ها

 

 

     ای دوست

 

 

   اين روزها با هرکه دوست می شوم احساس می کنم

 

 

       آنقدر دوست بوده ام که ديگر

 

 

            وقت خيانت است ...

 

 

              « من از آنکه در بند توام آزادم »

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 19:32  توسط سارا و امیر  | 

آدم اگه یه دوست خیالی داشته باشه

 

 

 بهتر از اینه که تو خیالش با کسی دوست باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 18:53  توسط سارا و امیر  | 

« بحردرکوزه »

 

 

من اکنون رسيده ام به کناره ی دريايی بی انتها

 

 

دريايی موج زن از درد

 

 

دريايی از آن الهام های پاک اهورايی

 

 

که در اين قرن های سکوت جاهلی

 

 

آبشخور هيچ احساسی نبوده است

 

 

از آن گوهر های گران بهای غيبی

 

 

که در اين خلوت تاريخ

 

 

در صدف هيچ « فهميدنی » نگنجيده اند.

 

 

و من چگونه اين کوزه ها را پر کنم؟

 

 

و بدهم به دست توی تشنه

 

 

ای جان سوخته ی آپولون!

 

 

ای که جوی آلوده ی اين بازار

 

 

از کنارت می گذرد!

 

 

می دانم تشنه ای اما ...

 

 

اما اين دريا را در کوزه نمی توان کرد.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 14:42  توسط سارا و امیر  | 

فاصله......

 هنگام تولد به گوش ما اذان ميگويند...

 

از دنيا كه رفتيم برايمان نماز ميخوانند..

 

به راستي كه زندگي كوتاه است...

 

فاصله اذان است تا نماز...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:51  توسط سارا و امیر  | 

فقط همین....

 

 

طوریم نیست خرد و خمیرم ، فقط همین

 

 

کم مانده بی تو بمیرم ، فقط همین

 

 

از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

 

 

در مرز چشم های تو گیرم ، فقط همین

 

 

با دیدن تو زبان دلم بند آمده است

 

 

شاعر شدم که لال نمیرم ، فقط همین

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 16:26  توسط سارا و امیر  | 

زبون نفهم

  

 

     اگر نمی توانی زبان موجودی را بفهمی

 

 

   نگو که او زبان نفهم يا بی زبان است

 

 

    به جای آن بگو:

 

 

        من رمز زبان او را نمی فهمم...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 15:12  توسط سارا و امیر  | 

خدا رو بچسب ...

     

 

 "من" ها را رها کن.

 

 

در خانه ی وجود تو کسی جز خدا نيست

 

 

"من" جويای تفوق است.

 

 

بنابراين تو را به رقابتی ديوانه وار می کشاند

 

 

و بدين سان زنگی تو را تباه می کند.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 13:33  توسط سارا و امیر  | 

عشق واقعی...

روزی روزگاری بود که پسری عاشقه یک دختر کور بود و به اون عشق می ورزید

روزی بهش گفت که کی با من ازدواج می کنی؟

دختر گفت : به محض اینکه چشمهامو به دست بیارم

روز ها گذشت.........

بالاخره کسی پیدا شد که چشم هاشو به دخترک هدیه کنه

پسرک گفت : حالا با من ازدواج می کنی ؟

دخترک گفت : نه

پسرک گفت : چرا ؟

دخترک گفت : چون تو کوری

پسرک گفت: اشکال نداره پس مواظب چشم های من باش....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 0:50  توسط سارا و امیر  |